امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

فندق مامان

عزیز دل مامان امروز(پنج شنبه 16/8) 49 روز از به دنیا اومدنت می گذره.  پسرک مامان حسابی بغلی شدی.عادت کردی دائما تو بغل باشی و تا می خوام بخوابونمت روی زمین یا تختت گریه می کنی و غر می زنی.مامانی تو روز به هیچ کاری نمی رسه، حتی گاهی اوقات وقت نمی کنم صبحانه و ناهار بخورم. بیشتر شب ها هم نمی رسم شام درست کنم و زحمتش روی دوش باباییه.طفلک بابایی هم هیچ اعتراضی نمی کنه و تا جایی که می تونه باهام همکاری می کنه. عزیز دلم من روزی هزاربار خدا رو شکر می کنم که خدا بابایی و شما رو بهم داده... پسرکم روز به روز بزرگ تر میشی، ماشااله سنگین هم شدی و وقتی بغلت می کنم که بهت شیر بدم یا نگهت دارم که بادگلو بزنی دستم درد می گیره. ال...
18 آبان 1392

کولیک شیرخوارگی

نفس مامان تقریبا با شروع هفته سومت بی قراری های شبانه شما شدت گرفت.گاهی انقدر گریت شدت می گرفت که همه رو نگران می کردی و هیچ جوره آروم نمی شدی. یک شب که خانه مادرجون اینا بودیم نیمه های شب شروع به گریه کردی،طوری گریه می کردی که نفست بند میومد و سیاه می شدی.زور می زدی،صورتت قرمز می شد و دست و پاهات رو تو شکمت جمع می کردی.من هم از گریه هات گریم می گرفت.تا اینکه بابایی و مادرجون شما رو بردن کلینیک پگاه و دکتر تشخیص داده بود شما دچار دل دردهای کولیکی شدی و قطره infasoothe برات تجویز کرده بود. عزیزدلم وقتی دل دردهات شروع می شد همه رو حسابی به هم می ریختی،مخصوصا من که طاقت دیدن بی تابی هات رو نداشتم. گاهی من و بابایی شبانه شما رو می بردیم ما...
14 آبان 1392

جشن به دنیا اومدن گل پسرم

امیرعلی عزیزم 28/7 یک ماهه شد.سه شنبه 30/7/92 مادرجون و پدرجون تو رستوران شیان برای شما مهمونی ترتیب دادن. امشب اولین مهمونی بود که من و شما و بابایی می رفتیم.بابایی آماده شد،بعد من شما رو آماده کردم و آخر هم خودم آماده شدم. وقتی آماده شدی تو حالت خواب و بیدار بودی و کمی هم غر می زدی، این هم امیرعلی عزیزم که آماده رفتن به مهمونیه. عزیزکم از اینترنت یه مدل کیک خوشگل پیدا کردم و مادرجون به قنادی جشنواره(شریعتی) سفارش دادن.این هم کیک سفارشی نفس مامان... گل پسر مامان اون شب بعضی ها هنوز شما رو ندیده بودن و مشتاق دیدنت بودن. اول شب شما راحت خوابیده بودی.موقع سرو شام بود که بیدار شدی.فکر کنم بوی غذا رو حس کرده بودی شیطونک مامان  ...
1 آبان 1392

پسرکم سرما خورده

امروز شنبه 27/7/92 امیرعلی عزیزم سرما خورده  از دیشب سینش خس خس می کنه و بینیش کیپ شده.بچم وقتی می خواد شیر بخوره خیلی اذیت میشه و دائم نفسش می گیره.عزیز دلم من و بابایی خیلی برات ناراحتیم و امروز قراره ببریمت دکتر. گل مامان بعد از ظهر با بابایی رفتیم مطب دکتر نقیبی، دکتر گفتن شما یه سرمای کوچولو خوردی ولی خدا رو شکر سینت مشکلی نداره و صدای گرفتگی و خس خس به بینیت مربوط میشه.یه اسپری برای بینیت تجویز کردن و یه شربت هم دادن و گفتن در صورتی که سرفه هات بیشتر شد بهت بدیم.تاکید هم کردن که بالای سرت بخور سرد بگذاریم. مامانی من خیلی غصه می خورم که شما سرما خوردی،آخه شما هنوز خیلی کوچولویی نفس مامان و من طاقت ندارم بی تابی هات رو ببینم... عز...
1 آبان 1392

لالایی های نی نی من

پسرک عزیزم وقتی موقع خواب بی قراری می کنی برات لالایی می خوانم و آروم می شی و راحت می خوابی.البته بعضی وقتها هم که بی تاب باشی و دل درد داشته باشی و خوابت نبره لالایی های مامانی خیلی کارساز نیست!! لالایی هایی که مامانی برات می خوانه... لای لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا لای لالایی گل لی لی خوابای خوب ببینی روی ابرا بشینی مامان خوبت پیشت می مونه قصه می خونه دونه به دونه ..................................... کوچولوی من لالایی تو هدیه ی خدایی نازکتر از برگ گل مثل فرشته هایی بخواب تا فردا بیاد خورشید پر طلایی بازم برات بیاره امید و روشنایی   ...
24 مهر 1392

...

امروز بدن پسرکم رو با روغن ماساژ دادم و خوابوندمش جلوی آفتاب غیر مستقیم، فکر کنم خوشش اومده بود چون بعد از ماساژ راحت خوابید. مامانی قربونت بره که انقدر ناز لالا کردی... ...
13 مهر 1392

زندگی شیرین

پسر عزیزم من و بابایی عاشقتیم و خدا رو هزاران بار شکر می کنیم که تو رو بهمون داده. با اومدنت به زندگی من و بابایی رنگ و بوی تازه بخشیدی.هر روز که می گذره تغییر می کنی و بزرگتر میشی و من از دیدن این تغییرات لذت می برم. بابایی هر شب که میاد خونه با دیدنت کلی ذوق می کنه و قربون صدقت می ره و من هم از این همه خوشبختی که خدا نصیبمون کرده لذت می برم.عزیزکم از خدا می خوام به من و بابایی کمک کنه تا بتونیم شما رو به بهترین شکل تربیت کنیم. ...
13 مهر 1392

دهمین روز تولد پسرکم

امروز شنبه 6/7/92 ده روز از تولد امیرعلی عزیزم می گذره.پسرکم ناز و ادا زیاد داره وقتی هم شیر می خوره تو بغلم خوابش می بره و تو خواب کلی برامون می خنده.قربون خنده هات برم من عزیز دلم.انقدر ناز تو بغلم می خوابه که دلم نمیاد بخوابونمش تو گهوارش. تو این ده روز کلی تغییر کرده و هر روز شبیه یکی میشه. گل پسرم در حال خمیازه کشیدن ...
13 مهر 1392

...

امروز 17روز از اومدن امیرعلی عزیزم می گذره.پسرکم من و بابایی عاشقتیم و هر لحظه خدا رو شکر می کنیم که گلی مثل تو رو بهمون هدیه داده.عزیز دل مامان فکر کنم شما حسابی شیطون و بازیگوشی...وقتی داری شیر می خوری بازیگوشی می کنی و گاهی اطرافتو نگاه می کنی.به صدا هم خیلی حساسی،با هر صدایی واکنش نشون می دی و به سمت صدا برمی گردی. وقتی هم نیاز به تعویض پوشک داری خیلی بی تابی می کنی و دوست داری زود پوشکت عوض بشه. وقتی هم گرسنه باشی خیلی بی تابی می کنی و زود باید شیر بخوری،بین خودمون باشه ولی پسرک شکمویی هستی. خلاصه که همه جوره دل ما رو بردی و من و بابایی با تمام وجود و عاشقانه در خدمت شما هستیم تا همه نیازهای شما رو برآورده کنیم. دیروز(جمعه 12/7) برای ...
13 مهر 1392